راهنمای ثبت نام در سایت معمای شاه          ا          جدول پخش         ا         ورود به سایت

               

 

امروز : شنبه, 02 بهمن 1395

آخرین بروزرسانی در جمعه 01 بهمن 1395 7:08:19 ق ظ .

در حال حاضر 36 مهمان و بدون کاربر آنلاین داریم.

مدیر آنلاین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



خاطره همسر دوم رضاشاه از سرقت منزلش

خاطره همسر دوم رضاشاه از سرقت منزلش

 

این روز‌ها کتاب‌های خاطرات، ناگفته‌ها و زندگینامه‌هایی که به نوعی مرتبط با خاندان پهلوی و بویژه رضاشاه است، پر مخاطب است. انتشارات نیلوفر به تازگی متن مصاحبه شفاهی با تاج‌الملوک -همسر دوم رضاشاه و مادر محمدرضا پهلوی - که با بنیاد تاریخ شفاهی ایران در لندن انجام شده بوده، در قالب کتابی با عنوان «تاج الملوک» را منتشر کرده که شرحی خواندنی از زوایای زندگی شخصی و تحولات سیاسی ایران در زمان رضاشاه به دست داده است.
تاج‌الملوک در خانواده پهلوی هم زن بوده و هم همسر و هم مادر؛ و همین مساله خاطراتش را چندوجهی و بااهمیت می‌کند. این گفتگو پس از حدود سی سال در ایران منتشر شده است و با اینکه گوینده در سن بالای هشتاد بوده است با این همه حاوی یادآوری ها و نکات بسیار جالبی از دوران پنجاه و هفت ساله حاکمیت پهلوی است. در این گفتگوها تاج الملوک بخوبی نقش خود و خانواده اش را در رشد و ارتقاء رضا خان یاد آور میشود و با وجود یادآوری بی‌سوادی او از آموزش های رضا شصت تیر، رضا میرپنج، سردار سپه (مراحل ترقی رضاخان ) و بالاخره رضا پهلوی توسط علی اصغر خان حکمت، تقی زاده و محمد علی فروغی می‌گوید.
تاج الملوک اطلاعات و حافظه خوبی از حدود شش دهه حاکمیت پهلوی دارد از خاطرات دیدار با استالین در تهران تا خاطرات شخصی رضاشاه و شخصیت های دوره پهلوی، او در ابتدای گفتگو تاکید دارد که به درخواست نوه اش رضا پهلوی بنا ندارد راجع به فرح سخنی بگوید ولی یکی دو جا گرچه کوتاه اساس نگاه خود را بر ملا می‌کند و او را بی ریشه و بی اصل و نسب می‌خواند و بخشی از خرابی های دوران شاه را متوجه فرح و دار و دسته او می‌داند.
خاطرهای خواندنی از این کتاب را در ادامه می خوانید:
«شما می‌دانید که در میهمانی‌ها رجال طراز اول دعوت داشتند. نخست وزیر، وزراء، وکلا، و امرای درجه اول ارتش و صاحبان ثروت مثل حبیب آقای ثابت و یا علی آقای رضایی و امثالهم. قاشق و چنگال وکارد و وسائل روی میز یا طلا و مطلا بودند یا نقره اصل! حالا من اگر بگویم که در هر میهمانی، از این قبیل اغلب وسایل روی میز مفقود می‌شد چه می‌گوئید؟! این رجال که از مال دنیا غنی و‌ بی‌نیاز و از افراد طبقه اول مملکت بودند موقع شام قاشق و کارد و چنگال را می‌دزدیدند! یک دفعه مچ یک سپهبد ارتش را موقع گذاشتن قاشق و چنگال در جیبش گرفته بودند و او گفته بود به خاطریادگاری جشن امشب تصمیم به این کارگرفته است!
وقتی ملاحظه شد میهمانان دستشان کج است دربار دستور داد در میهمانی‌ها هر کدام از میهمانان که مایل هستند یادگاری داشته باشند از وسائل روی میز هر چه مایل هستند بردارند! خوب شما می‌دانید که قبل از آنکه سازمان امنیت (ساواک) درست شود، ارتش از زمان رضاشاه دستگاه اطلاعاتی نام داشت. این دستگاه اطلاعاتی مرتب خبرمی آورد که فلان سپهبد یا فلان فرمانده لشکر جیره سربازها را دزدی می‌کند!
به یک آقای تیمسار خانه می‌دادند. اتومبیل آمریکائی می‌دادند، حقوق بالا می‌دادند، مسافرت خارجی می‌فرستادند و تازه می‌رفت از جیره سربازها هم دزدی می‌کرد! رضا شاه هم با آن ید و بیضا نتوانست جلوی این دزدها را بگیرد تا چه برسد به محمدرضا. دریک کلمه بگویم همه دزد بودند فقط شدت وضعف داشت!
من یک خانه در داخل شهر داشتم که گاهی اوقات برای دوربودن از تشریفات کاخ و برای دور بودن از محیط دربار به آنجا می‌رفتم و با دوستانم مثل آدم های معمولی نشست و برخاست می‌کردم. یکدفعه این خانه را دزد زد و مقداری از اموال گرانبها را برد. آن موقع سرهنگ بهزادی رئیس آگاهی بود. مدتها از این قضیه گذشت وعلیرغم فشارما دزد پیدا نشد که نشد. یک شب در یک میهمانی یک خانم جوان خوش بر و رویی را دیدم که گردنبند به سرقت رفته مرا به گردن داشت! او را صدا کردم و در مورد گردنبند پرسیدم. معلوم شد از معشوق خودش سرهنگ بهزادی هدیه گرفته است! آن شب چیزی نگفتم و اجازه ندادم مجلس سرد شود. فردا صبح قضیه را پیگیری کردم و معلوم شد رئیس آگاهی چند دزد را گرفته و دزدها برای استخلاص خود رشوه‌های کلانی از جمله گردنبند مرا  که از ملک سعودی هدیه گرفته بودم به رئیس آگاهی داده اند و رئیس آگاهی هم بدون آنکه متوجه شود این گردنبند همان گردنبند من است آن را به معشوقه خود هدیه داده بود! همین امرباعث شد که رئیس آگاهی را دراز کنیم! البته چه فایده؟ یک دزد می‌رفت ویک دزد دیگرمی آمد.»
کتاب به کوشش مصطفی اسلامیه در ۱۳۵ صفحه از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شده است.

خبرآنلاین ـ 13 دی 1392

.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

دیدگاه‌ها   

+3/-2 #1 گلاره خانوم 1393-02-17 06:53
خیلی جالب بود.نویسنه این کتاب کیه؟
نقل قول کردن